دسته‌بندی نشدهرمان عروس ارباب زاده

رمان عروس ارباب زاده پارت۱

رمان عروس ارباب زاده

جهت مشاهده اخرین پارت منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

_بابا تو رو خدا من نمیخوام زن ارباب بشم اون خودش زن داره من رو فقط برای انتقام میخواد تو رو خدا من نمیخوام قربانی بشم من تازه شونزده سالم شده!

سیلی محکمی تو گوشم کوبید که پرت شدم روی زمین لگد محکمی تو شکمم کوبید که آخی از شدت درد گفتم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که عصبی فریاد زد:
_دختره ی سلیطه دوست داری برادرت قصاص بشه نمک به حروم!
از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم من نمیخواستم عروس ارباب زاده سنگدل روستا بشم اون من رو برای انتقام میخواست اون فقط میخواست من براش توله پس بندازم اون میخواست از این وضعیت سواستفاده کنه!

دوباره با التماس به پای بابا افتادم:
_بابا تو رو خدا نزار من تقاص پس بدم.
با خشم خم شد موهای بلندم رو از زیر روسری کشید بیرون داخل دستش که اخ بلندی از شدت درد گفتم خم شد تو صورتم و با عصبانیت تو صورتم نعره کشید:
_تو همسر ارباب زاده میشی دختره ی سلیطه همینجا دهنت رو پر خون میکنم تا جرئت نکنی روی حرف من حرف بزنی.
بابا انقدر من رو کتک زد که خون بالا آوردم وقتی آش و لاشم کرد و خودش هم خسته شد بلاخره دست از کتک زدن برداشت کمربندش رو یه گوشه رها کرد و از خونه زد بیرون از شدت درد حتی نمیتونستم تکون بخورم

صدای نگران خواهرم شهلا کنار گوشم بلند شد:
_ستاره چشمهات رو باز کن تو رو خدا
صدای خونسرد مامان رو شنیدم
_دختره ی سلیطه کاریش نداشته باش بزار مثل سگ جون بده ، میخواد پسرم قصاص بشه تا این عروس ارباب زاده نشه انگار خیلی از ارباب زاده سر تره همه آرزو یه شب باهاش بودن رو دارند این اومده اینجا کلاس میاد!

قلبم از این همه بی رحم بودن مامان گرفت هه مامان! فقط اسم مامان و بابا رو یدک میکشیدند هیچوقت برای من مادر و پدری نکردند گاهی فکر میکردم شاید من هیچوقت بچه ی واقعیشون نبودم!
الان هم میخواستند بخاطر اینکه برادرم بخاطر قتلی که مرتکب شده قصاص نشه من عروس خونبس ارباب زاده بشم و باهاش ازدواج کنم!
من چجوری میتونستم همسر دوم ارباب زاده بشم اون خودش زن داشت و من رو فقط برای بدنیا آوردن وارث و انتقام میخواست
انتقام کاری که برادرم انجام داده بود
_ستاره

با شنیدن صدای داداشم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که چشمهاش رو با درد باز و بسته کرد و گفت:
_حتی شده قصاص بشم نمیزارم همسر اون کثافط بشی!
میدونستم من باید قربانی بشم تا اون نجات پیدا کنه میدونستم مادرم حاضر نیست خواهر بزرگترم شهلا و شهین رو بفرسته خونبس ارباب زاده بشند
و فقط منی که به خونم تشنه اس رو میفرسته!
پس چرا بیخود داشتم کتک میخوردم و مقاومت میکردم

لبخند تلخی بهش زدم
تا خواستم چیزی بگم صدای محکم در خونه اومد انگار یکی قصد داشت در رو از جاش بکنه! داداش فرهاد بلند شد رفت در رو باز کرد که صدای مشت و کتک کاری اومد

مامان جیغ بلندی کشید و فریاد زد:
_ارباب زاده پسرم و کشتی داری تو رو خدا رحم کن!
با شنیدن این حرف با نگرانی به سختی با تن دردمند از روی زمین بلند شدم و لنگ لنگون به سمت در رفتم ، داداش فرهاد وسط حیاط افتاده بود و چند تا مرد داشتند کتکش میزدند با دیدن صحنه روبروم جیغی کشیدم و به سمتشون رفتم و گفتم:
_داداشم و ولش کنید!

صدای خش دار و ترسناک ارباب زاده بلند شد:
_دست نگه دارید ولش کنید!
دست از کتک زدن داداش فرهادم برداشتند تموم صورت قشنگش خونی شده بود تحمل دیدنش رو تو این وضعیت نداشتم با چشمهای اشکی بهش خیره شده بودم که صدای بابا بلند شد:
_ارباب زاده تو رو خدا رحم کنید به پسرم کاری نداشته باشید این دختره رو ببرید خونبس میشه!
با شنیدن این حرف بابا وحشت زده سرم رو بلند کردم نگاهم به ارباب زاده افتاد که با پوزخندی که روی لبهاش بود داشت بهم نگاه میکرد خیلی ترسناک بود بیش از حد
_این قراره خونبس بشه!
_بله ارباب زاده
ارباب زاده به نوچه هاش اشاره کرد و گفت:
_بیاریدش!
بعدش به سمت داداش فرهادم برگشت و گفت؛
_دور بر عمارت ببینمت بدون شک زنده نمیزارمت!
بعد تموم شدن حرفش رفت نوچه هاش به سمتم اومدن ک جیغ زدم
_تو رو خدا ولم کنید!
_خفه شو تا همینجا زنده زنده چالت نکردم.
ساکت شدم از ترس با التماس به بابا و مامان خیره شدم که هیچ توجهی بهم نداشتند با دیدن اینکارشون ساکت شدم من برای اونا مهم نبودم
پس چرا میخواستم من رو نجات بدند ، سوار ماشین ارباب زاده شدم تموم مدت بیصدا داشتم اشک میریختم
_خفه شو انقدر ور ور نکن!
با شنیدن صدای ترسناک و عصبیش ساکت شدم فقط تو سکوت داشتم اشک میریختم سرم رو پایین انداخته بودم یهو دست ارباب روی فکم نشست و من رو به سمت خودش برگردوند
که چشمهام گرد شد وحشت زده بهش خیره شدم که عصبی گفت:
_خفه شو دیگه انقدر ور ور نکن کنار گوشم!
از شدت ترس زبون بند اومد حتی نمیتونستم حرف بزنم
فکم رو عصبی ول کرد و به روبرو خیره شد من هم ساکت فقط به دستام خیره شدم انقدر ترسیده بودم
که میترسیدم حتی نفس بکشم ارباب زاده بیش از حد تصور ترسناک بود.

با ایستادن ماشین صدای عصبی ارباب زاده بلند شد:
_گمشو پایین!
با ترس از ماشین پیاده شدم و به صورت عصبی ارباب زاده خیره شدم پوزخندی به صورت وحشت زده ام زد و رو به آدماش گفت:
_بیاریدش عمارت!
آدماش به سمتم اومدند که با گریه گفتم:
_خودم میام
و دنبال ارباب زاده حرکت کردم وقتی داخل عمارت شدیم صدای جیغ زنی اومد:
_تو چیکار کردی اهورا!؟
صدای آروم و خونسرد ارباب زاده بلند شد:
_مامان نازگل بهتره آروم باشید!
نگاهم به زن خوشگل روبروم افتاد که با چهره معصومش داشت به ارباب زاده نگاه میکرد
_پسرم
ارباب زاده نگاه عمیق و طولانی بهش انداخت که ساکت شد و دیگه هیچ حرفی رد و بدل نشد
_ارباب زاده تو رو خدا بزارید من برم!
با شنیدن صدام تیز به سمتم برگشت عصبی بهم خیره شد و فریاد زد
_خفه شو
با شنیدن صدای فریادش ساکت شدم و با ترس بهش خیره شدم جرئت حرف زدن نداشتم اصلا
میترسیدم یه کلمه حرف بزنم و ارباب زاده عصبی بشه!
صدای مادر ارباب زاده بلند شد
_پسرم بیا باهات حرف دارم
و حرکت کرد ارباب زاده هم دنبالش رفت حالا من و یه خدمتکار زن مونده بودیم که اصلا نمیشناختمش بهش خیره شده بودم که به سمتم اومد و گفت:
_دخترم خوبی!؟
با صدای گرفته ای جوابش رو دادم:
_خوبم!
_اما رنگ به صورت نداری دخترم ….
صدایی باعث شد حرفش نصفه بمونه
_خاله فرنگیس مهمون داریم!؟
با شنیدن صدای دختر جوونی بهش خیره شدم یه دختر جوون که صورت زیبایی داشت و باعث میشد آدم چند دقیقه محو زیبایی صورتش بشه!
_عروس خونبس ارباب!
صدای بهت زده دختره بلند شد
_چی!
اون زن خدمتکار که حالا فهمیده بودم اسمش فرنگیس ساکت شد و بهش خیره شد من هم سرم رو پایین انداختم که صدای اون دختره بلند شد
_باورم نمیشه داداش من نمیتونه همچین ظلمی بکنه!

صدای ارباب زاده اومد:
_چیشده ترنج !؟
ترنج خواهر ارباب زاده به سمتش برگشت و با بهت بهش خیره شد و گفت:
_تو واقعا میخوای با این دختر بچه ازدواج کنی داداش !؟
_بله
_اما اون فقط یه بچه اس تو چجوری میتونی همچین کاری بکنی داداش !؟
صدای محکم ارباب زاده بلند شد
_ترنج برو تو اتاقت!
_داداش
_ترنج
صداش انقدر بلند بود که من به جای خواهرش ترسیدم با رفتن خواهرش به سمت من اومد با پوزخند بهم خیره شد و رو به فرنگیس کرد و گفت:
_ببر آماده اش کن برای فردا!
_چشم ارباب زاده
فرنگیس بهم خیره شد و گفت:
_راه بیفت
ناچار دنبالش راه افتادم میدونستم دیگه هیچ راه خلاصی وجود نداره و من باید با این سرنوشت کنار بیام شاید تقدیر من این بود که عروس ارباب زاده بشم!
_فرنگیس!
با شنیدن صدای مرد مسنی ایستاد بهش خیره شدم که صدای فرنگیس بلند شد
_بله ارباب سالار!؟
_این دختر کیه!؟
_عروس خونبس ارباب سالار!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا