رمان بادصبا

رمان باد صبا پارت۱

رمان باد صبا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان باد صبا ازوارد شوید

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۰.۰۸.۱۸ ۱۵:۲۰]
#پارت۱
🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃

چادر مشکیمو آویزون کردم و کوله پشتیمو گذاشتم کنار چوب لباسی مقنعه و مانتوی خاک گرفتمو از تنم در آوردم و آویزون کردم …

با صدای مادرم سریع دامن بلندمو پوشیدم و روسریمو انداختم روی سرم و گره ی محکمی بهش زدم …

از اتاق بیرون رفتم و به منت آشپزخونه ی کوچیکمون رفتم مادرم با دیدنم اخمی کرد و با صدای محکم و با صلابت همیشگیش گفت :سفره رو پهن کن الان پدرت و برادرات میان …

مطیعانه سفره رو برداشتم و به سمت نشیمن رفتم و سفره رو پهن‌کردم بوی آبگوشتی که مادرم درست کرده بود هوش از سرم برده بود ..

خیلی گرسنه بودم صبحانه هم نخورده بودم …

با شنیدن صدای پدرم به سرعت از کنار سفره بلند شدم و به استقبالشون رفتم …

سلامی کردم که جوابمو با تکون دادن سرش داد و به برادرامم سلام‌کردم اونا هم مثل بابا جوابمو دادن …

عادت کرده بودم به این رفتاراشون ..
بعد از خوردن نهار همشون رفتن استراحت کنن من‌موندم و یه عالمه ظرف تلنبار شده …

بعد از شستن ظرفا آشپزخونه رو تمیز کردم و رفتم سمت اتاقی که مال منو خواهرام بود …

پنچ تا برادر داشتم و چهارتا خواهر..

داداش بزرگم نادر که سه تا بچه داشت و داداش حسینم که تازه ازدواج کرده بود و هنوز بچه نداشتن..

داداش مهدی نامزد داشت و رضا و آرمان هم مجرد بودن البته آرمان سرباز بود و هر چند وقت یه بار بر میگشت خونه ‌‌‌…

آبجی نرگسم که ازدواج کرده و دوتا بچه داره و آبجی سمیه هم یه بچه داره …
منو دو تا خواهر دیگمم سهیلا و سعیده هنوز ازدواج نکردیم …

همونطور که روی زمین دراز میکشیدم به زندگیم و اصل و نسبم فکر میکردم …

پدرم پسر کدخدا بوده و خیلی زحمت کشه ‌..پدربزرگم چون کدخدا بود زنهای صیغه ای زیادی داشت اما فقط دو تا زن رسمی داشت …

از اقوام شنیده بودم که وقتی پدربزرگم نود سالش بوده مادر ،پدرم فقط بیست و هشت سالش بوده و بعد از مرگ پدر بزرگم میان شهر زندگی میکنن و پدرم با مادرم ازدواج میکنه ‌…

پدرم در آمد خوبی داشت هیچوقت اجازه نداده که ماسختی بکشیم ..

البته مامانمم تو تربیتمون کوتاهی نکرد خانواده ی ما خیلی رسمی و مذهبی هستن

احترام به پدر و مادر از واجبات زندگیمون بود …پدرم و برادرام خیلی غیرتی و تعصبی بودن …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۰.۰۸.۱۸ ۱۵:۲۰]
#پارت۲
🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
من خیلی شیطون بودم بچه هشتم خانواده بودم و از بس شر و شیطون بودم پدرم همیشه میگفت تو باید پسر میشدی …

چند روز در هفته رواز طرف مدرسه پدرم یا مادرمو احظار میکردن بخاطر شیطنتام ..

توی دوران بچگیم چند بار از ناحیه ی سر ضربه خوردم اولین ضربه مربوط به پنج سالگیم بود …

چهره ی با نمکی داشتم موهایی با فرهای درشت و مشکی و پر پشت ..
چشمای سبز درشت که هر کسی رو جذب خودش میکرد پوست گندمی و چهره ای کاملاً جنوبی …

تو بچگیم بااینکه شیطون بودم اما تقریباً همه ی فامیل دوسم داشتن و بغلم میکردن. ..

چند بار پسرعمه هام و پسر عموهام یواشکی لپمو کشیدن و بوسم‌کردن که یه بار مادرم دیدخیلی عصبانی شد داغ کرده بود …

من اون‌موقع بچه بودم نمیدونستم که گناهه نمیدونستم که کار اشتباهیه اما مادرم بدون در نظر گرفتن سن کمم تنبیهم‌کرد …

وقتی پنج سالم بود اندامم به دخترای هشت ساله میخورد اندامم درشت و بود و تو چشم …

جوری که مادرم به شدت روی لباس پوشیدنم حساس بود و همیشه مجبورم میکرد که دامن بپوشم …

همیشه بخاطر این اجبار شاکی بودم اما کاش به عمون اجبار راضی میشدم ای کاش…

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۰.۰۸.۱۸ ۱۵:۲۰]
#پارت۳

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
ضربه ای که تو پنج سالگی تو تصادف به سرم خورده بود باعث شده بود که تشنج کنم …

مادرم میگفت وقتی تصادف کردم مرده بودم اما خدا دوباره منو بهشون داده اما از اون موقع تا به الان سابقه تشنج داشتم .

وقتایی که استرس داشتم تشنج میکردم بخاطر همین خیلی مراقب بودم که قرص هامو سر وقت بخورم …

علاقه زیادی به هنر و نقاشی داشتم توی همه ی کلاسای نقاشی و هنر مدرسه شرکت میکردم همه از نقاشی هام تعریف میکردن …

بااینکه فقط ۱۵سالمه اما استعداد خاصی توی نقاشی کشیدن دارم رشتمم هنر بود …

غلتی خوردم و از فکر و خیال بیرون اومدم…

سهیلا اومد توی اتاق و گفت :اگه درس و تکلیفی داری انجام بده امشب میریم خونه ی عمو اکبر …

تو جام نیم خیز شدم و گفتم : جدن؟پس چرا چیزی به من نگفتید؟

روسریشو در آورد و جلوی آینه موهای بلندشو شونه زد و گفت :من خودمم تازه فهمیدم …

عمو اکبر از بابام بزرگتر بود و چهارتا بچه داشت دوتا پسر و دوتا دختر .

پسر بزرگش که ازدواج کرده بود و پسر دومش اشکان بود که همیشه عموم میگفت تو مال اشکانمی همیشه میگه تو عروس خودمی ..

حس خاصی نسبت به حرفاش نداشتم و همینطور نسبت به اشکان اما خب پسر خوب و سر به زیری بود ..

دخترش مریم نامزد داداشم بود و من خیلی باهاش صمیمی بودم تقریبا یه سالی میشه که مریم و مهدی نامزد کردن اما بخاطر مدرسه ی مریم فعلا صبر کردیم تا دوران دبیرستانش تموم بشه …

دختر عموی کوچیکمم که ۱۲سالشه ..
چند تا نقاشی کشیدم و کم کم وسایلامو جمع کردم و آماده شدم که راه بیوفتیم سمت خونه ی عموم …

مثل همیشه مانتو شلوار گشادی پوشیدم و روسری بزرگمو سرم کردم تا روی شونه ها و سینه هامو بپوشونه …

فردا جمعه بود و خیالم راحت بود که مدرسه ندارم …

با صدای پدرم من و سعیده و سهیلا آماده شده از اتاق بیرون رفتیم و به سمت خونه ی عمو راه افتادیم …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۰.۰۸.۱۸ ۱۵:۲۰]
#پارت۴

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
مثل همیشه خانواده ی عمو استقبال گرمی ازمون کردن و دور هم نشستیم …

زنعموم زن خونگرم و مهربونی بود بخاطر همین وقتی میریم خونشون خیلی بهمون خوش میگذره …

همراه مریم توی آشپزخونه داشتم وسایل شام رو آماده میکردم که توی گوشم گفت : صبا امشب اینجا بمون یه کار مهمی باهات دارم …

با تعجب سبزی خوردن رو ریختم توی سبد و گفتم : چیشده؟! خب الان بگو کارتو ..

نگاهی به دورو برمون انداخت و گفت : نه الان نمیشه ممکنه کسی صدامونو بشنوه امشب باید اینجا بمونی وقتی همه خوابیدن کارت دارم …

بااینکه حس خوبی نداشتم اما گفتم : من که حرفی ندارم برای اینجا موندن اما میدونی که بابام حساسه و غیر ممکنه که اجازه بده اینجا بمونم …

لبخند شیطونی زد و گفت : نگران نباش خودم حلش میکنم راضیش میکنم بمونی …

دلیل این همه اصرارش رو واقعا نمیفهمیدم اما شونه ای بالا انداختم و گفتم : باشه و به کارم ادامه دادم

بعد از پهن کردن سفره نشستم کنار مامانم و سر به زیر غذامو خوردم

همشون مشغول خوش و بش و صحبت بودن اما نمیدونم چرا من نمیتونستم حرفی بزنم فکرم به شدت درگیر بود …

بعد از خوردن شام ظرفارو شستیم و دور هم نشستیم نزدیک ساعت ۱۲بود که بابام گفت : خب دیگه خیلی زحمت دادیم ما رفع زحمت میکنیم …

بعد از کمی تعارف بالاخره از جامون بلند شدیم ..

مریم به بابام نزدیک شد و گفت : عمو جون میشه صبا امشب اینجا بمونه؟ فردا هم که جمعه س مدرسه نداره منم که حوصلم سر میره میشه؟؟

بابام نگاهی به مامانم انداخت که مامانم گفت : نه دخترم دیگه خیلی زحمت دادیم شما هم میخواید استراحت کنید …

اما مریم کوتاه نیومد و گفت : خواهش میکنم بخاطر من بزارید بمونه به سمت داداش مهدی رفت و گفت :اصلا فردا مهدی میاد دنبالش مگه نه مهدی؟

داداش مهدی با شیفتگی نگاهش کرد و گفت : من که میام اما بازم هر چی که بابا بگه …

نگاهمو دوختم به بابام که اخمی کرد و گفت : خیلی خب اشکال نداره میتونه بمونه …

بااینکه اجازه داد اما نارضایتی توی رفتار و کلامش کاملاً مشخص بود …

بالاخره بابام اینا رفتن و من و دختر عموهامم بعد از اینکه یه کم خونه رو مرتب کردیم رفتیم بخوابیم …

خونه ی عموم چون خیلی بزرگ بودهر کدوم یه اتاق داشتن منو مریم رفتیم توی اتاق مریم …

منتظر بودم تا حرفشو بزنه انگار فهمید منتظرم که گفت :صبر کن مسواک بزنم زودی میام پیشت و از اتاق بیرون رفت …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۰.۰۸.۱۸ ۱۶:۵۷]
#پارت۵

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
چسم از مسیر رفتنش گرفتم و رخت خواب ها رو پهن کردم کش موهامو باز کردم و مانتومو در آوردم ..

تیشرت گشادی زیر مانتوم پوشیده بودم که توی تنم زار میزد …

روی تُشک دراز کشیدم و چشمامو بستم خیلی خوابم میومد اما کنجکاوی نمیزاشت بخوابم …

نچی کردم و نگاهی به در اتاق انداختم و غر زدم : اه بیا دیگه مسخره کردی منو …

هنوز چند ثانیه از حرفم نگذشته بود که مریم در اتاق رو باز کرد و اومد داخل …

موهای کوتاهشو که تا روی شونه هاش بود رو شونه زد و اومد کنارم نشست …

بی طاقت به پهلو رو بهش خوابیدم و گفتم : بگو چیکارم داشتی دارم از فضولی میمیرم …

خندید و گفت : عجول نباش دختر ،البته اگه بدونی راجب چی میخوام حرف بزنم که از خوشحالی بال در میاری …

چشمامو ریز کردمو گفتم :خب بگو راجب چی میخوای حرف بزنی؟

نگاهی به در بسته ی اتاق انداخت و گفت : ببین صبا من یه دوستی دارم که اسمش زهره س خیلی خوشگل و با کلاس و پولدارن …

سری تکون دادم و گفتم : خب؟چه ربطی به ما داره؟

لباشو کشید توی دهنش. و بعد از مکثی گفت : خب زهره دو تا داداش داره سجاد و سامان ..خیلی خوشتیپن باور کن همه ی دخترای محله آرزو دارن باهاشون دوست باشن …

سجاد داداش بزرگشونه چند بار باهاش حرف زدم وای صبا حتی چند بارم بهم گفته خیلی خوشگلم و ازم تعریف کرده …

کپ کرده بودم من هیچ وقت هیچ پسری تو زندگیم نبود اهل دوست پسر نبودم نه اینکه نخوام ها ،نه ..ترس از خانوادم این اجازه رو بهم نمیداد که بخوام با کسی دوست بشم …

حالا با شنیدن حرفای مریم شکه شده بودم ،نگاهمو بهش دوختم و گفتم : تو چی میگی مریم مگه تو نامزد مهدی نیستی؟

اخمی کرد و گفت : چه ربطی داره چون نامزد دارم دیگه باید از تموم خوشی هام بگذرم ؟بعدشم من که با سجاد رابطه ای ندارم فقط در حد چند بار حرف زدن با هم دوستیم …

مکثی کرد و با هیجان گفت : وای صبا سامان رو ندیدی این لامصب اینقدر خوشتیپه که آدم با دیدنش دیوونه میشه تازه شمارشم دارم فردا بهش زنگ میزنم باهاش صحبت کن …

با چشمای گرد شده گفتم :من؟؟؟چرا باید باهاش حرف بزنم ؟

کنارم دراز کشید و گفت : هیچی بابا فقط یه کم باهاش حرف بزنیم اُسکلش کنیم و بخندیم همین …
گیج شده بودم سر از حرفای مریم در نمیاوردم وقتی چشماشو بست منم سر در گم سرمو روی متکا گذاشتم و چشمامو بستم …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۱.۰۸.۱۸ ۱۱:۰۱]
#پارت۶

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃

با نور مستقیم خورشید که تو چشمام میخورد با کلافگی غلتی خوردم و پتو رو کشیدم روی سرم

،چشمام تازه داشت گرم میشد که صدای مریم رو کنار گوشم شنیدم ..

_پاشو دیگه صبا چقدر میخوابی …

پوفی کردم و پتو رو زدم کنار و توی جام نیم خیز شدم نگاهی بهش انداختم و گفتم : خب خوابم میاد امروز هم که جمعه س میخوام بخوابم ..

پتو رو کامل از روم انداخت اون طرف و گفت : پاشو بریم صبحونه بخوریم .

بعدشم کلی کار داریم یادت که نرفته امروز قراره به سامان زنگ بزنیم و تو باهاش صحبت کنی …

با یاد آوری دیشب و حرفایی که زده بود اخم ریزی بین ابروهام نشست و گفتم : من نمیفهمم دلیل این همه اصرارت چیه که من با اون پسر حرف بزنم …

چشمکی زد و گفت : هیچی بابا فقط یه کم میخندیم و حوصلمون سر نمیره همین …

قبل از اینکه حرفی بزنم از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت و گفت : زود بیا مامان سفره انداخته منتظر تو هستن …

از جام بلند شدم و رفتم جلوی آینه و موهامو شونه زدم و مانتومو دوباره پوشیدم و روسریمو سرم کردم …

از اتاق بیرون رفتم و دست و صورتمو شستم و نشستم سر سفره …

تو تموم مدتی که صبحانه میخوردم فکرم درگیر بود اصلا نفهمیدم چی خوردم همش به حرفای مریم فکر میکردم …

بعد از خوردن صبحونه عمو رفت مغازه ش و پسر عمومم که با عموم رفت …

دختر عموم مهتاب با زنعموم رفتن خونه ی خواهر زنعموم و فقط من و مریم خونه موندیم …

مریم با عجله سفره رو جمع کرد و بدون اینکه ظرفارو بشوره دستمو کشید و به سمت تلفن رفت …

شماره ای رو توی یه کاغذ کوچیک یادداشت کرده بود تند تند شماره رو گرفت و در همون حال گفت : ببین باهاش خوب حرف بزنی ها راحت و ریلکس باهاش حرف بزن …

انگار لال شده بودم که مخالفتی نمیکردم …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۲.۰۸.۱۸ ۰۰:۰۵]
#پارت۷

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
بعد از چند دقیقه بالاخره تونست شماره رو بگیره با عجله گوشیو گذاشت توی دستم و گفت : وای جواب داد باهاش حرف بزن …

گوشیو گرفتم توی دستم و به گوشم نزدیک کردم صدایی از پشت خط به گوشم خورد ..

_الو…

ضربان قلبم تند شد از شنیدن صداش چقدر صداش جذاب بود دوست داشتم یه بار دیگه صداشو بشنوم که بازم گفت : الو بفرمایید ؟

پیشونیم عرق کرده بود دستام میلرزید تا حالا صدای یه پسر غریبه رو اینقدر نزدیک و با حرارت نشنیده بودم …

اما زیاد نتونستم تحمل کنم و گوشیو قطع کردم …

مریم با اخم گفت : دختره ی خنگ چرا حرف نزدی مگه منگولی؟ لال که نیستی چرا باهاش حرف نزدی؟آبرومون رفت …

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : من نمیتونم بعدشم دلیلی نداره که من با یه غریبه حرف بزنم ،اصلا من چه حرفی دارم که باهاش بزنم؟

قری به گردنش داد و گفت : دختره ی خنگ چرا متوجه نیستی یه عالمه دختر آرزو دارن که باهاش حرف بزنن اونوقت توی خنگ از پشت گوشی لال شدی مگه میخواد بخورتت؟

گوشیو برداشت و گفت : الان دوباره بهش زنگ میزنم توروخدا آبرو ریزی نکنی صبا باهاش راحت حرف بزن باشه؟

نمیدونم چرا قدرت مخالفت نداشتم مسخ شده بودم انگار که خودمم بدم نمیومد که باهاش حرف بزنم قلبم تند تند میزد باورم نمیشد که دوست داشتم بازم اون صدای مردونه و جذاب رو بشنوم …

مریم دوباره شماره رو گرفت و گوشیو دستم داد …

گوشیو توی دستم فشار دادم و منتظر موندم که جواب بده …

چند ثانیه نگذشته بود که دوباره اون صدای فوق العاده توی گوشم پیچید …

_الو؟
به سختی لبای خشک شدمو از هم باز کردم و گفتم : س…سلام ..

بعد از مکثی گفت : سلام خانوم خوشگله خوبی؟

زبونم بند اومد از شنیدن جملش من فقط ۱۵سالم بود من تا الان این چیزا رو تجربه نکرده بودم نمیدونستم که باید چی بگم و چطوری رفتار کنم …

تا حالا یه پسر بهم محبت نکرده بود …

با شنیدن صداش دوباره حواسمو دادم بهش …

_چرا حرف نمیزنی خانومی زبونتو موش خورده.؟

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۲.۰۸.۱۸ ۲۰:۰۹]
#پارت۸

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
کف دستم عرق کرده بود و قلبم تند تند میزد نمیدونم از هیجان بود یا از ترس اما هر چی که بود داشت جونمو میگرفت …

مریم مشت محکمی به بازوم زد و با پچ پچ گفت : دِ جون بکن یه حرفی بزن اه …

دوباره صدای سامان توی گوشم پیچید : خب خانومی حداقل بگو اسمت چیه ؟

با لکنت گفتم :صبا

با صدای بمی گفت : اوممم اسمت که قشنگه خب من کی میتونم ببینمت خانوم خوشگله؟

انگار که حرف زدن برام راحت تر شده بود مکثی کردم و گفتم : از کجا میدونی من خوشگلم هنوز که منو ندیدی !

خنده ی کوتاهی کرد و گفت : اسم به این قشنگی صدات به این نازی خب معلومه که صاحب این صدای ناز یه ‌دختر خوشگله …

قند تو دلم آب میشد از شنیدن حرفاش

شاید بخاطر این بود که هیچوقت پدرم یا برادرام بهم محبت نمیکردن …نمیدونم دلیل این حس خوب هر چی که بود شیرین و لذت بخش بود …

دوباره گفت : صبا خانومی؟

با صدای لرزونی گفتم : بله

_کی میتونم ببینمت؟

لبامو با زبونم تر کردم و گفتم : من نمیتونم بیام بیرون مدرسه میرم و بجز مدرسه جایی اجازه ندارم برم …

خنده ای کرد که دلم زیر و رو شد و گفت :چند سالته؟

نگاهی به مریم که چشماش برق میزد انداختم و گفتم : ۱۵

با صدایی که مو به تنم راست میکرد گفت : جووون من عاشق دخترای کم سن و سالم پس حسابی تر و تازه ای …

سر از حرفش در نیاوردم …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۴.۰۸.۱۸ ۱۹:۵۷]
#پارت۹

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
حرفاش برام گنگ و نامفهوم بود دوباره سکوت کردم که اینبار با صدای آروم تری گفت :خب عزیزم من باید برم اما دوباره بهم زنگ بزنی ها باشه؟

با تپه تپه گفتم : اخه من که قصد و نیت دوستی ندارم …

مکثی کرد و گفت : پس چرا بهم زنگ زدی؟اصلا بگو ببینم شمارمو از کجا آوردی؟

چشمام گرد شد از سوالش نمیدونستم چی بگم مریم گوششو به گوشی چسبونده بود سریع دستشو گذاشت روی دهنی گوشی و گفت : بگو شمارتو اتفاقی گرفتم حوصلم سر رفته بود خواستم با یکی حرف بزنم …

ناخودآگاه حرفای مریم رو مو به مو تکرار کردم …

چند ثانیه سکوت کرد و در نهایت خندید و گفت: اوم که اینطور تنها بودی میخواستی شیطونی کنی شماره ی من به ذهنت اومد خنده ی دیگه ای کرد و گفت ؛ اتفاقا به خوب کسی زنگ زدی من خوراکم دخترای کم سن و سال و خوشگله ….

گیج شده بودم از حرفاش که گفت : من باید برم یه کم کار دارم فقط یادت نره ها من منتظر زنگت هستم …

زیر لب باشه ای گفتم که با صدایی که حالمو دگرگون میکرد گفت : کاری نداری خوشگلم ؟

با صدایی که گویی از ته چاه در میومد گفتم : نه خدانگهدار …

بعد از خدافظی گوشیو قطع کردم و با کف دست عرق پیشونیمو پاک کردم دوتا حس متفاوت داشتم یکی عذاب وجدان و یکی لذت و شوق …

مریم با شیطنت ذاتیش گفت : هوم؟خوشت اومد؟دیدی چه پسریه؟

نمیتونستم حرفی بزنم تا نزدیکای ظهر خونه ی عموم بودم ساعت ۱۱/۵بود که داداش مهدی اومد دنبالم …

توی مسیر فقط چند جمله باهاش حرف زدم فکرم و ذکرم همش پیش اون صدا و لحن آروم بود …تمرکز نداشتم …

نمیدونم چه مرگم شده بود دوست داشتم بازم صداشو بشنوم بازم ازم تعریف کنه و نازمو بکشه ….

نمیدونستم که این خواسته ی بچگونه که همش بخاطر کمبود محبت بود چه بلاهایی قراره سرم بیاره غافل بودم از آیندم ….

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۵.۰۸.۱۸ ۱۰:۵۷]
#پارت۱۰

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
کتابام رو گذاشتم توی کیفم و مقنعمو سرم کردم و طبق معمول حتی یه تار از موهامم بیرون نزاشتم چادرمو کشیدم روی سرم و از اتاق بیرون رفتم …

مادرم با تشر گفت : باز که صبحانه نخوردی یالا بشین سر سفره صبحانتو بخور بعد برو …

بی حوصله بودم اما جرعت مخالفت نداشتم نشستم سر سفره و چند تا لقمه از نیمرویی که مادر پخته بود خوردم …

با دیدن ساعت از جام بلند شدم و گفتم : من دیگه برم دیرم شده بعد از خدافظی از خونه بیرون اومدم و پیاده تا مدرسه رفتم ..

توی راه سرمو انداخته بودم پایین و به هیچکس توجه نمیکردم یعنی اینم یه قانون بود که وقتی تو خیابون راه میرم به اطرافم زیاد نگاه نکنم ….

وقتی به مدرسه رسیدم خاتون به سمتم اومد و گفت: سلام صبا چطوری؟

خاتون دوست صمیمیم بود بیشتر وقتا رو تو مدرسه باهم بودیم …

لبخندی زدم و گفتم : خوبم تو چطوری؟

پوفی کرد و گفت :خوب نیستم امروز مطمعنم که امتحان رو گند میزنم …

به گوشام اعتماد نداشتم با چشمای گرد شده از وحشت گفتم : چی؟؟؟؟ امتحان؟؟؟

با تعجب گفت : آره دیگه مگه امروز امتحان نداریم ؟خود خانم احمدی گفت که …

با یاد آوری امتحانم اشک تو چشمام جمع شد و به خودم لعنت فرستادم بخاطر این حواس پرتی …

به هر سختی بود امتحانمو دادم که بیشتر سوال هارو جواب ندادم …

زنگ که خورد وسایلمو جمع کردم سردرد شدیدی داشتم آروم از مدرسه زدم بیرون و به سمت خیابون راه افتادم …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۵.۰۸.۱۸ ۱۷:۲۸]
#پارت۱۱

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
دو روز دیگه هم گذشت ولی نتونستم به سامان زنگ بزنم اما اینقدر بهش فکر کرده بودم که جز اون هیچ چیز و هیچ کس به ذهن و فکرم نمیومد شبا که میخوابیدم چشمامو میبستم و به صدای بمش فکر میکردم …

روز سوم اماده شدم برم مدرسه توی مسیر مدرسه چشمم به تلفن عمومی سر خیابون افتاد با فکری که به سرم زد لبخندی روی لبم نشست اما ضربان قلبم تند شد از تصور اینکه قراره بازم صداشو بشنوم …

به سمت تلفن رفتم و خانومی که اونجا بود داشت با تلفن صحبت میکرد زیپ کیفمو باز کردم و سکه ای در اوردم و صبر کردم که صحبت اون خانم تموم بشه …

بعد از ۵ دقیقه که برام اندازه ی یه ساعت گذشت بالأخره تلفنش تموم شد و از جلوی باجه تلفن کنار رفت ..

با دستای لرزون سکه رو انداختم و شماره ی سامان رو که مدت ها بود حفظ کرده بودم رو گرفتم …

دو بوق اول رو که خورد پشیمون شدم که چرا زنگ زدم خواستم تلفن رو قطع کنم که با شنیدن صداش دستم خشک شد …

_الو …

با صدای آرومی که عجیب این بار لرزش نداشت گفتم : سلام خوبید؟

مکثی کرد و گفت : سلام شما؟

خواستم لب باز کنم که گفت : اهان صبا تویی؟

لبخند شیرینی روی لبم نشست و گفتم : بله ..

با صدای ذوق زده ای گفت : کجایی تو دختر میدونی چند روزه منتظر تماست هستم ؟

نگاهی به در مدرسم انداختم که بچه ها داشتن میرفتن داخل هول زده گفتم : خب راستش موقعیتش پیش نیومد که زنگ بزنم …

با لحن خاصی گفت : اشکال نداره حالا کجایی ؟ من میخوام ببینمت …

گوشی تلفن رو توی دستم جابه جا کردم و گفتم آخه من نمیتونم …

با لحن ناراحتی گفت : خب آخرش که چی قراره همیشه همینجوری تلفنی حرف بزنیم ؟

فکری کردم ..خودمم بدم نمیومد که ببینمش …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۶.۰۸.۱۸ ۱۰:۲۹]
#پارت۱۲
🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃

چی میشد اگه میرفتم ببینمش درسته خانوادم حساس بودن اما خب از کجا میخواستن بفهمن فوقش یه روز مدرسه نمیرفتم در عوض میتونستم صاحب این صدا رو ببینم ..

با صدای ارومی گفتم : خب البته شاید بتونم یه روز یه جایی قرار بزاریم ببینمت …

با صدایی شاد گفت: جداً ؟ایول دختر دمت گرم ببین پس قرارمون فردا ساعت ۱۰ جاشو تو بگو کجا راحت تری بیام دنبالت؟

مکثی کردم من که جایی رو بلد نبودم پس گفتم: یه پارک پشت مدرسمونه من اونجا میشینم بیااونجا …

باشه ای گفت و بعد ازاینکه آدرس مدرسه رو دادم و یه کم قربون صدقم رفت قطع کرد و منم با حال عجیبی به سمت مدرسه راه افتادم ..

اون روز نفهمیدم که چی درس دادیم و چی یاد گرفتیم تمام فکرم و هوشم پیش فردا بود که چه اتفاقی قراره بیوفته …

وقتی زنگ آخر خورد نفس راحتی کشیدم و وسایلمو جمع کردم و به سمت حیاط مدرسه راه افتادم …

_صبا

با شنیدن صدای خاتون به عقب برگشتم و قبل از اینکه فرصت حرفی بهش بدم گفتم : امروز حوصله ندارم الانم عجله دارم باید برم ببخشید فعلا خدافظ ..

بیچاره هاج و واج بهم نگاه میکرد اما بدون توجه به سمت خونه راه افتادم …

بعد از نیم ساعت رسیدم شانسم گرفته بود کسی خونه نبود …

حتی چادرمم در نیاوردم و به سمت تلفن هجوم بردم و شماره ی خونه ی عموم رو گرفتم …

با صدای زنعموم صدامو صاف کردمو و گفتم :سلام زنعمو جون خوبی؟عمو خوبه؟

_سلام صبا خانوم خوبین شکر خدا شما خوبید؟

_خوبیم ممنون ،ببخشید مزاحم شدم مریم خونه س؟

_آره گل دختر صبر کن صداش کنم …

بعد از چند دقیقه مریم با صدای شاد همیشگیش گفت : جووونم سلاملکم …

_سلام خوبی؟ببین نمیتونم زیاد حرف بزنم ممکنه مامانم الان بیاد فقط خواستم بگم امشب هر جوری شده بیا اینجا کار خیلی واجبی باهات دارم …

با صدای نگرانی گفت : چیشده اتفاقی افتاده ؟

نچی کردم و گفتم : نه نترس ولی الان نمیتونم بگم باید بیای اینجا …

مکثی کرد و گفت : باشه بزار ببینم چی میشه سعی میکنم بیام…

خدافظی کردم و گوشیو گذاشتم …
لحظه شماری میکردم مریم بیاد …

اما ای کاش اینقدراحمقانه رفتار نمیکردم ….

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۶.۰۸.۱۸ ۱۳:۲۴]
#پارت۱۳

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
تا شب یه سره به ساعت نگاه کردم مادرم بهم شک کرده بود چند بار پرسید چته ؟
اما هر دفعه یه جوری پیچوندمش ..

ساعت ۹ شب بود که سهیلا گفت : مهدی رفته دنبال مریم ..

به سمتش برگشتم و گفتم : واقعا؟ کی رفت ؟

نشست روی تختش و گفت : همین نیم ساعت پیش زنگ زد گفت مهدی بره دنبالش قری به گردنش داد و گفت : خجالت هم نمیکشه دختره ی بی حیا …

اخمی کردم و گفتم : این چه طرز حرف زدنه مثلا عروسمونه …

اونم متقابلاً اخمی کرد و گفت :چه معنی میده نصفه شب زنگ بزنه بگه بیا دنبالم ؟!

خنده ی بلندی کردم و گفتم : قاطی کردی ها نصفه شب کجا بود هنوز که ساعت ۹ شبه …

با اخم گفت : من میرم تو اتاق سعیده بخوابم حوصله ی این دختره ی ایکبیری رو ندارم …

سهیلا که از اتاق رفت بیرون نفس راحتی کشیدم و روی تختم دراز کشیدم تقریبا یه ربع گذسته بود که در اتاقم باز شد و مریم اومد داخل …

با دیدنش توی جام نیم خیز شدم و گفتم : چقد دیر کردی؟

چادرشو پرت کرد گوشه ی اتاق و گفت : چیشده؟بگو زود

آب دهنمو قورت دادم و گفتم : سامان میخواد ببینتم فردا توی پارک پشت مدرسه باهاش قرار گذاشتم …

لباشو کشید توی دهنش و گفت : خودتم دوست داری ببینیش؟

سرمو انداختم پایین و گفتم : خب آره بدم نمیاد ببینمش..

دستمو گرفت و گفت : خب پس حله از جاش بلند شد و کیفشو از روی میز تحریرم برداشت و سه تا اسکناس هزاری بهم داد و گفت : این پولم داشته باش که یه وقت کم نیاری فقط صبا یه وقت پا نشی بری خونشون ها…

سری تکون دادم و گفتم : نه بابا خونه چیه فقط چند دقیقه تو پارک باهاش حرف میزنم ..

دوباره دستشو داخل کیفش کرد و چند تا تیکه لوازم آرایش بهم داد و گفت : بیا اینارم بگیر فردا یه کم به خودت برس حواست باشه سوتی ندی گیج بازی در نیاری ….

رژ لب و ریمل و مداد چشم و کرم سفید کننده رو ازش گرفتم و گذاشتم توی کشوی میزم زیر کتابام پول رو هم توی کیفم جاساز کردم و گفتم : مریم من یه کم میترسم ..

لبخند شیطونی زد و گفت : نترس سامان آدمخور نیست …

پوفی کردم و گفتم : پس مدرسم چی؟

چشماشو توی حدقه چرخوند و گفت : وای ول کن صبا این همه روز رو بدون هیچ غیبتی مدرسه رفتی الانم میخوای یه روز مال خودت باشی بازم میگی مدرسم؟

بیخیال دختر یه کمم واسه ی خودت خوش بگذرون …

حرفاش بدجوری تحریکم میکرد و این حس رو که منم آدمم و حق زندگی دارم رو تو وجودم قوی میکرد …

صبح ساعت ۷ از خواب پاشدم و وسایلم برداشتم و مجبور بودم با لباس مدرسه برم از خونه بدون صبحونه زدم بیرون و به سمت پارک پشت مدرسه راه افتادم …

نگاهی به ساعت مچیم انداختم هنوز ساعت ۸/۵ بود پوفی کردم تا ۱۰ باید صبر میکردم چشم چرخوندم تا سرویس بهداشتی رو پیدا کردم …

به سمت سرویس پا تند کردم …تا کمی آرایش کنم …
جلوی اینه ی کثیف سرویس ایستادم و با اب کمی آینه رو تمیز کردم …

با کرم صورتمو حسابی براق کردم و ارایش کمرنگی کردم هر چند بار اولم بود ارایش میکردم اما خب چیز خوبی از اب در اومد …

باورم نمیشد با یه ارایش ساده این همه خوشگل شده باشم چشمام بیشتر از هر چیزی توی چشم بود …

بعد از اینکه کارم
تموم شد از سرویس بهداشتی بیرون رفتم و نگاهی به ساعتم انداختم ..
۹/۵ بود دیگه وقتش بود که بیاد …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۷.۰۸.۱۸ ۱۹:۰۷]
#پارت۱۴

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
روی نیمکت دو نفره نشستم و چشم دوختم به ورودی پارک استرس داشتم که چطوری باهاش رو به رو بشم …

چند دقیقه توی افکارم غرق شدم که با صدایی سرمو بلند کردم …

پسری قد بلند با اندامی متوسط با چشمای درشت مشکیش رو به روم بود پوست گندمیش بد جور تو چشم بود با اون زنجیری که توی گردنش انداخته بود …

هنوز در حال نگاه کردنش بودم که گفت : صبا خانم ؟

خودش بود همون صدا همون صدایی که سه روزه فکر و ذکرمو مشغول کرده همون صدای جذاب …

از جام بلند شدم و گفتم : بله .آقا سامان ؟

سری تکون داد و گفت : خوشبختم و نگاهی از سر تا پام بهم انداخت و گفت : اینجا جای مناسبی نیست برای حرف زدن بهتره بریم جای دیگه …

با کمی استرس گفتم : کجا بریم !؟ آخه من زود باید برم یعنی تایم مدرسه که تموم بشه باید برم خونه …

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت : سه ساعت تا اتمام مدرسه مونده تا اون موقع میرسونمت همینجا خوبه؟

نمیدونم چرا مخالفت نکردم چرا مثل یه بره دنبالش راه افتادم تا به ماشینش رسیدیم …

در عقب رو باز کردم که دستشو گذاشت روی در و گفت : جلو بشین اینجوری که نمیشه مگه رانندتم ؟

با خجالت لبامو گاز گرفتم و در جلو رو باز کردم و نشستم ..

وقتی حرکت کرد تازه فهمیدم چه غلطی کردم خودمو لعنت میفرستادم برای این حماقت …

کم کم از محوطه مدرسمون دور شدیم و به سمت پایین شهر رفت ..

نگاهی بهش انداختم و گفتم : کجا میریم ؟

لبخند موزی زد و گفت : یه جای خوب که هم به تو خوش بگذره هم به من …

منظورشو نمیفهمیدم .
نمیفهمیدم چی میگه فقط توی دلم صلوات میفرستادم و آیت الکرسی می خوندم ..

تقریبانیم ساعت بعد پیچید توی یه کوچه ی تنگ و ماشین رو وسط کوچه گوشه ی دیوار پارک کرد و گفت : پیاده شو ..

با اینکه قلبم تو دهنم میزد ولی پیاده شدم و دنبالش راه افتادم با رسیدن جلوی یه در کوچیک و رنگ و رو رفته با وحشت گفتم : اینجا خونه ی کیه؟؟من نمیام تو ..

درو با کلید باز کرد و گفت : چته دختر فقط میخوایم با هم حرف بزنیم و دستشو گذاشت پشتم و تقریبا هولم داد توی حیاط …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۷.۰۸.۱۸ ۱۹:۰۷]
#پارت۱۵

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
تا به خودم اومدم وسط یه حیاط کوچیک بودم که یه شیر آب کوچیک کنار دیوار بود و یه خونه ی کوچیک با در و پنجره ی داغون …

نگاهم به پله های گوشه ی حیاط خورد که به سمت طبقه ی بالا میرفت و یه اتاق کوچیک هم طبقه ی بالا بود …

فرصت نشد بیشتر از این اونجا رو نگاه کنم چون سامان بازومو گرفت و‌گفت : بریم بالا و به سمت پله ها کشوندم …

قلبم در حال ایستادن بود خیلی ترسیده بودم اما همش به خودم دلداری میدادم که که چیزی نیست و میخوایم فقط حرف بزنیم …

وقتی رسیدیم رفتیم داخل یه اتاق ۱۵ متری که یه فرش کهنه وسطش پهن شده بود و چند دست رخت خواب مرتب گوشه ی اتاق چیده شده بود …

یه طاقچه هم سمت راست اتاق بود که یه تکه آینه ی شکسته روش بود با یه شونه و یه قوطی کرم…

رو به سامان کردم و گفتم : چرا اومدیم اینجا لطفا بریم بیرون …

نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت : کجا بریم ؟ تازه اومدیم که درضمن سر و صدا هم نکن خواهر ناتنیم طبقه پایین میشینه اگه صداتو بشنوه بد میشه …

شکه شده لب زدم : پس منو از اینجا ببر ..

با صدای محکمی گفت : الان تو این گرما هلاک میشیم مثل بچه ی ادم بشین سر جات چند ساعت دیگه میبرمت .و به سمت در اتاق رفت و گفت : همین جا بشین الان میام …

از اتاق بیرون رفت و من موندم و یه دنیا استرس و نگرانی از ترس دستام میلرزید
..

بعد از چند دقیقه با یه پارچ شربت زعفران و دو تا لیوان برگشت و شربت و لیوان ها رو گذاشت زمین و به سمت تنها پنجره ی اتاق رفت و پرده رو کشید …

به سمتم اومد و کنارم نشست و یه لیوان شربت برام ریخت و به سمتم گرفت …

با شک و دو دلی نگاهمو بین لیوان شربت و چشماش چرخوندم که گفت : نترس توش چیزی نریختم و لیوان شربت رو یه ضرب سر کشید و گفت : دیدی نمردم؟

لیوان دیگه رو برداشت و برام یه لیوان دیگه ریخت و گفت : بخور ..

لیوان رو با دستای لرزون ازش گرفتم و لاجرعه سر کشیدم …

خنکی شربت کمی از حرارت و التهابم رو کم کرد ..

لیوان رو ازم گرفت و دستش رو انداخت دور شونه هام ..کمی خودمو جمع کردم که بیشتر بهم چسبید و کش چادرمو از دور سرم باز کرد و چادرمو از سرم در اورد …

با تپه تپه گفتم : چ..چیکار میکنی؟

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا