رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ازدواج اجباری وارد شوید

کنار در اتاقش ایستاده بودم ، بخاطر پول خودم رو فروخته بودم به مدت یکسال خودم رو اجاره داده بودم و صیغه ی کسی شده بودم که ندیده بودمش و امشب قرار بود باهاش همخواب باشم!
دستام از شدت استرس داشت میلرزید ، لباس خواب قرمز رنگ کوتاه تمام تور پوشیده بودم که تموم هیکلم رو به نمایش گذاشته بود ، و هر مردی رو به زانو میاورد مطمئن بودم امشب کارم تموم بود ، قطره اشکی روی گونم چکید!

در اتاق باز شد سرم رو بلند کردم با دیدن کسی که وارد اتاق شد چشمهام گرد شد و با بهت و حیرت بهش خیره شدم اما اون خیلی خونسرد بهم خیره شده بود انگار اصلا متعجب نشده بود از دیدن من
_تو!
پوزخندی زد و با جدیت گفت:
_گفته بودم یه دختر لوند و س*ک*سی پیدا کنند ، نه یه امل بی دست و پا!

جوری داشت رفتار میکرد انگار اصلا من رو نمیشناسه با این حرف هاش سعی داشت چی رو ثابت کنه ، به سختی از روی تخت بلند شدم و در حالی که به سمت در میرفتم با صدای لرزون شده ای گفتم:
_من نمیدونستم تویی من این قرارداد رو بهم میزن ….
بازوم رو گرفت و با خشم از لای دندون های کلیک شده اش گفت:
_فکر کردی راحته بهم زدن اون قرارداد! تا آخر عمرت هم بخوای به تموم مردای این شهر سرویس بدی نمیتونی پول من رو جور کنی و از قید این قرارداد رها بشی تا موقعی که من بخوام ، پس دهنت و ببند گمشو روی تخت لخت شو امشب باید من و به اوج برسونی
ساکت شد نگاه خریدارانه و هیزی به سر تا پام انداخت و با وقاحت به چشمهام خیره شد و گفت:
_همچین مالی هم نیستی اما شاید برای یه شب بتونی راضیم کنی و بهم حال بدی هوم

با صدایی که از شدت تنفر دو رگه شده بود گفتم
_دستت و بردار کثافط
با سیلی محکمی که بهم زد تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین

بهت زده دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام که داشت خون میومد گذاشتم هنوز گیج بودم که دستش روی دستم نشست و با صدای بم و خش دار گفت:
_امشب رو قرار بود برام رویایی بسازی اما زیاد داری چموش بازی درمیاری
خم شد دستم رو گرفت و بلندم کردم پرتم کرد روی تخت و مشغول در آوردن لباس هاش شد با وحشت گفتم
_داری چیکار میکنی!؟
پوزخندی به صورت ترسیده ام زد و گفت:
_تو که کاره ات اینه صیغه شدن پسرای پولدار برای پول تن فروشی میکنی پس چته الان داری ادا تنگا رو درمیاری ، نترس من بلدم اندازه همه بهت حال بدم جوری که بری فضا!

با شنیدن حرف هاش حس بدی بهم دست داد من بخاطر پول مجبور شدم صیغه اش بشم من فاحشه نبودم که داشت اینجوری درموردم صحبت میکرد با صدای عصبی گفتم:
_تو حق نداری من و با فاحشه های یک شبه ای که باهات بودند مقایسه کنی ، من بخاطر پول مجبور شدم تن به این خفت بدم اگه هم میدونستم اون شخص تویی عمرا قبول میکردم

_نکنه فکر کردی من احمقم دخترجون ادمایی مثل تو رو خیلی خوب میشناسم الانم خفه خون بگیر بزار کارم رو بکنم وگرنه میندازمت زیر سگام تا جون بدی

با شنیدن حرف هاش از کوره در رفتم و شروع کردم به داد زدن و حرف هایی که نباید بزنم
_نمیخوام باهات باشم میفهمی ازت چندشم میشه حاضرم برم تو خیابون تن فروشی کنم هر شب تو بغل یکی از اون مردای هوسباز باشم اما با آدمی مثل تو با غرور مزخرف تو نباشم ازت متنفرم امیرطاها ازت متنفر …

به سمتم اومد و با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام خفه خون گرفتم خیلی خشن شروع کرد به بوسیدن ، تقلا کردم تا لبهاش رو برداره اما با اینکار من انگار وحشی تر شد که با شدت بیشتری شروع که بوسیدن

لبهاش رو از روی لبهام برداشت که با گریه داد زدم:
_هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی گفتم که نمیخوام باهات باشم من اون قرداد کوفتی رو باطل میکنم بلند شو از روم
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت
_دیره برای تصمیم گرفتن

لبهای داغش رو روی گردنم گذاشت و شروع کرد به بوسیدن هر چی تقلا میکردم گریه میکردم فایده نداشت امیرطاها داشت کار خودش رو میکرد لبهاش رو روی قفسه ی سینم گذاشت و شروع کرد به بوسیدن که دستش رفت سمت شلوارم که دستم رو روی دستش گذاشتم!

سرش رو بلند کرد با چشمهای خمار و قرمزش بهم نگاه کرد که با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و گفتم
_تو رو خدا اینکارو باهام نکن!
نگاه عمیقی بهم انداخت و شلوارم رو پایین کشید و به کار خودش ادامه داد.

با آخرین ضربه ای که به بدن بی جونم زد ازم جدا شد ، از شدت درد داشتم مثل مار به خودم میپیچیدم صدای خش دار و بهم شده اش بلند شد
_درد داری
با گریه گفتم
_به تو ربطی نداره عوضی تو که عشق و حالت رو کردی کثافط
با شنیدن این حرفم انگار عصبی شد که خیمه زد روم و با چشمهاش که داشت دو دو میزد و قرمز بود بهم خیره شد و خشن گفت:
_خوب گوشت رو باز کن ببین چی بهت میگم جانا
با شنیدن اسمم از زبونش حس کردم قلبم درد گرفت بعد این همه سال شنیدن اسمم از زبونش اونم تو این موقعیت واقعا قلبم رو به درد میاورد

وسط حرفش پریدم
_تو که کار خودت رو کردی حالا بزار من برم
پوزخندی زد و گفت
_تا موقع تموم شدن قرارداد هیچ جا نمیتونی بری عروسک!
_خیلی پستی امیربهادر

نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_الان هم زر زر نکن میخوام بخوابم حوصله شنیدن سر و صدا های تو رو ندارم
و بهم پشت کرد و چشمهاش رو بست طولی نکشید که صدای نفسش منظم شد و خوابش برد ، چقدر بیشعور بود که بدون توجه به حال من و دردی که داشتم خیلی آروم گرفته بود خوابیده بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
درد شدیدی داشتم اصلا نمیتونستم بخوابم به سختی از سر جام بلند شدم لباس هام پایین تخت افتاده بودند و همشون تیکه پاره شده بودند به سمت کمد رفتم و لباسی برداشتم و پوشیدم

بدون اینکه سر و صدایی کنم از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا یه قرص یا مسکن پیدا کنم بخورم و از دردی که داشتم کم کنه ، بلاخره بعد از خوردن قرص تو آشپزخونه روی میز نشستم و سرم رو گذاشتم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد.
* * * * * *
با شنیدن صدای داد و فریادی چشمهام رو باز کردم گیج نگاهی به اطراف انداختم داخل آشپزخونه چیکار میکردم ، با یاد آوری اتفاق های دیشب آهی کشیدم که صدای فریاد آشنایی من و از جا پروند
_اون دختر رو پیدا میکنید یا همتون رو زنده به گور میکنم فهمیدید

متعجب از آشپزخونه خارج شدم ، داشت درمورد کدوم دختر حرف میزد
_احمقا
متعجب یه گوشه ایستاده بودم و حرکت هاش زل زده بودم که برگشت به سمتم یهو با دیدن من که ایستاده بودم با چشمهای ریز شده بهم خیره شد یهو با دو به سمتم اومد و با صدایی بیشتر شبیه فریاد بود گفت:
_کدوم گوری بودی!؟

با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم
_درست صحبت کن
با خشم بهم زل زد و گفت
_زود باش جواب من و بده تا یه بلایی سرت درنیاوردم
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی ، درضمن من هر جا دلم میخواد میرم به تو ربطی نداره که بخوام بهت جواب پس بدم ، اگه هم چشمهای کورت رو باز میکردی میدیدی که تو آشپزخونه خوابم برده بود

دستش بالا رفت با چشمهای گرد شده از ترس به چشمهاش خیره شدم نمیدونم چی تو چشمهام دید که مشتش رو محکم به دیوار کنارم کوبید و گفت:
_لعنتی
همچنان سر جام ایستاده بودم و با ترس به حرکتاش خیره شده بودم که صدای خشنش کنار گوشم بلند شد
_زود باش گمشو از جلوی چشمهام
هنوز حرفش رو کامل درک نکرده بودم که صدای فریادش بلند شد
_گمشو تا یه بلایی سرت درنیاوردم
با شنیدن این حرفش سریع از زیر دستش فرار کردم و به سمت اتاقی که طبقه ی بالا بودم رفتم داخل اتاق که شدم اجازه دادم اشکام روی صورتم جاری بشند چقدر پست شده بود چجوری میتونست با من اینجوری رفتار کنه
چرا انقدر عوض شده بود با فکر کردن به این موضوع پوزخندی روی لبهام نشست انگار یادم رفته بود باهاش چجوری رفتار کرده بودم و چجوری تحقیرش کرده بودم ، ذهنم پر کشید به گذشته به موقع هایی که مادرم پدرم زنده بودند و یه داداش داشتم که تا سر حد مرگ بهم وابسته بودیم ، موقع دانشگاه با یه پسر به اسم امیربهادر کلکل داشتیم و همین بود شروع رابطه ی عاشقانه ی ما! خیلی روزای خوبی داشتیم تا اینکه پدر و مادرم فوت شدند تو اون تصادف لعنتی که داداشم من رو مقصر میدونست
داداشم بدون اینکه حتی برای یه لحظه به من فکر کنه گذاشت رفت حتی ذره ای براش مهم نبودم ، طلبکار ها تموم اموال بابا رو مصادره کردند مجبور شدم با پول کمی که داشتم یه خونه تو پایین شهر بگیرم و با کار کردن تو خونه این و اون پول شبم رو دربیارم ، چون با مدرک ناقص و نداشتن پارتی هیچکس بهم کار نمیداد.
بعد یه مدت طولانی بلاخره برگشتم دانشگاه ، امیربهادر خیلی داغون شده بود بخاطر اینکه یه مدت ازم بیخبر بود اون پسر پولدار و اصیلی بود که هر دختری آرزوی ازدواج باهاش رو داشت اما من حالا یه دختر یتیم و بیکس و کار بودم میدونستم خانواده اش من رو قبول نمیکنند.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا